تبليغاتX
همیشه مهربان
هم لحظه های شاد هم لحظه های غم  زود میگذاره    گذشت زمان رو میتونیم  تو تک تک ثانیه های عمرمون حس کنیم  و هر لحظه میتونه خاطره دیروز برای فردا باشه
نمیدونم چرا با وجود اینکه همه این رو خوب میدونیم باز  همیشه منتظریم   که یه چیزی بگذره و یه اتفاق بیوفته     بقول یه دوست میگفت زندگی ما مثل قطاره  همش منتظریم به ایستگاه برسیم  در حالی که  همین مسیر راه خودش همه زندگی  ماست
بالاخره اومدم بعد یه ماه اره
روزهای  سال نو میلادی  کریسمس  تعطیلی   ها    همه و همه گذشت  روزهای سرد  ژانویه  ر فوریه  اومد و بعدش هم  فوریه   که من امسال خیلی  منتظرش بودم    اگر خدا بخواد  میرم ایران  تا همه عشقهام رو دوباره ببینم    میدونم به زودی  دوباره مینویسم  که این هم گذشت  اما همون جور که گفتم    این ها همش قسمتی از زندگیه    همین   انتظار رفتن     برگشتن    دوباره دلتنگ شدن   همه  و همه 
امسال بعد ۱۱ سال  نوروز سال تحویل رو ایرانم
  از خدا میخوام  سال خوبی برای همه عزیزانم  و خودم باشه  و همه  به آرزو هامون برسیم همه مون اینشالله 
خوشحالم  اما یه کم  ته دلم  تنگه     اخه نازنینم   نمیاد باهم   اون  میمونه پیشه باباش  یه ماه نبینمش  ،،،،، مادریه دیگه  کاریش نمیشه کرد بچهام دیگه خانمی شده  اما 
  خدا کنه همه چی خوب خوش باشه   ااممیییننن  عجب امین  سفت و سختی ،،
به امید سال  جدید ایرانی خوش و شاد برای همه ایرانیها مخصوصا  ایرانیهای ایران که این روزها خیلی در اضطراب هستن 
به امید صلح سلامت شادی  در دنیا
+ نوشته شده توسط مهربان در Wed 15 Feb 2012 و ساعت 5 PM |
این روز ها حال و هوای کریسمس و سال نو اینجاها  فضای دلها رو پر کرده البته من همیشه سعی میکنم  با اینها تو همه چی شرکت کنم بهر حال ما داریم اینجا زندگی میکنیم  اما بهر حال غربت یه  جاهای دیگر  فضای  دلت رو فرا میگیره . ما نسل اولی های مهاجر  بقوله یه دوست بای دیفالت همیشه ته دلها مون غربت و بیگانگی و سر در گمی  هست نمیشه هم کارش کرد بچه ها مون اما معمولا  دیگه خیلی کمتر از ما   و بچه های اونها که دیگه  اصلا
باز خدا رو شکر  همین هم که داریم شکر میکنیم .  فقط گاهی مثل اونوفت که میبینی وقتی ۲-۳ ساله یه لباس نو خیلی خوب دارم  هنوز نشده جایی اونقدر خاص که بپوشمش یا هنوز کراوات های که واسه کت شلوار سال نو پارسال کیان فقط یک بار تو تنش واسه یه ۱-۲ ساعت رفته  ..یا  فکر اینکه اگر دلم میخواد  تو تعطیلات برم خونه خواهرم  و مامانم ۲-۳ روز بمونم   اما  نمیشه  یا فکر اینکه نازنین تا حالا عروسی  فقط ۱-۲ بار تو عمرش اونم بچگی دیده یا  ..  بهتره روزم رو با این فکر ها خراب نکنم  باید اعتراف کنم به اون بدی هم نیست فقط گاهی ما آدمها  بسته به حال هوای اون روزامون غر میزنیم و مینالیم و روز بعد دوباره بقول  اون شعر   که میگه همه چی آرومه من چقدر خوشبختم میشیم فعلا من تو مود غر هستم   اینجا نوشته هم رو تموم میکنم تا یه روز  شادتر بیام یک عالمه بنویسم  از انرزی منفی دادن خوشم نمیاد... 
راستی شب یلدا امسال خیلی باحال بود یه مهمونی خیلی باحال داشتیم با یک عالمه بازی رقص شادی  ها  ها دیدی گفتم همیشه هم  که آدم بیحوصله غمگین نیست  ..
کریسممس هم خیلی خوب بود دوستامون از تورونتو اینجا بودن ۲-۳ شب با هم بودیم اونها هم مثل ما  نسل اوای هستن با هم  خیلی خندیدیم  خوردیم و نوشیدیم و  بیرون بودیم  و..بهرحال بد نبود  ۲-۳ روز دیگه هم سال نو میاد امسال فعلا تصمیم مسافرت نگرفتیم تا ببینیم خدا چی بخواد  امسال هوا هم تا اینجا اصلا سرد نشده که فکر فرار از سرما ما رو به یه مسافرت گرم بکشونه!!!
در اخر
سال نو میلادی داره میاد آرزوی سالی پور از شادی سلامتی عشق موفقیت مخصوصا م برای ایرانیها تو ایران  و البته برای همه مردم دنیا اما باز تاکید میکنم  مخصوصا برای ایران عزیز  آرزو میکنم
روز و روز گار خوش
+ نوشته شده توسط مهربان در Tue 27 Dec 2011 و ساعت 10 PM |
  • و تو ای مهربان...
    در نیمه راه پاییز، در اوج همه احساسات عاشقانه
    و با لطافتی بهاری، به دنیا آمدی
    می توانی یکی یکی شمع ها را فوت کنی...
    برای هر کدامشان یک دنیا آرزوی خوب دارم
    عزیز...
    هر جا که هستی
    زیر سایه پهناور این آسمان اگر گام بر می داری
    و سایه ای می شوی برای همه ی عاشقانه های من
    آرام باشی و شاد

 

 یه دوست  خیلی خوب این رو برام فرستاد   و  واقعا خوشحالم کرد  و من هم تصمیم گرفتم اینجا بزارمش  به امید اینکه همه دوستان عزیز و همه فامیل های نازنین و همه اونها که دلم براشون میطپه هر جا هستن شاد باشن و تو این سال جدید   از زندگیم  همیشه بجز خبر خوش و شادی از هم نشنویم

 

به امید خدا  

+ نوشته شده توسط مهربان در Mon 5 Dec 2011 و ساعت 7 PM |

 
واژه هایم  خیس شده  در این تبلور بارانی امروز و   من این واژه های خیس را دوست میدارم   این قطره های باران احساسم  را خیس میکنند   و من با این واژه های  خیس  مرتب  و تمیز شسته رفته
 راحت تر مینویسم انگار توی ذهنم سر میخورد  به راحتی میاید در فکرم
میچرخد  و  و با خودش تازگی طراوت می آورد  تقریبا  بیشتر نوشته هایم مال روزهای بارانی و ابری است انگار  آسمان ابری حس نوشتن دارد 
باران را در دستهایم میگیرم   مثل ان روزها بچگی ها که  دانه های برف را  در دستهات بگیری و قبل از اینکه آب شود با ان حرف بزنی  
 قطرات باران
 عطر سالهای دور را می شنوم ، پیش چشمهایم گره گره خاطره باز می شود .
تقریبا همه خاطرات من  مال باران است  مخصوصا خاطرات قدیمی ..   زندگی در شهر باران انتظار دیگری هم نمیرفت !
 روزهای مدرسه رفتن ها  بچگی ها ، مشق های شب  و     نشستن  توی اتاق تماشای تلویزیون آخر شب   وقتی صدای باران از بیرون میشنوی 
  و   روزهای کله پوکی های  نوجوانی،،،  و هنوز حس میکنم  دلشوره اولین 
 عاشقی  را ..  خیس میشدیم  زیر باران اما سردمان نبود ..  چطور ؟ نمیدانم ؟   عجیب است اما همه آنها را در باران به یاد میاورم!! حتی     روزهای دانشگاه      ...  ان  دستهای همیشه  گره خورده در هم ..  گوش دادن به نوای باران شمال  صدای شر شر  ناودان  های شمال..و یک دنیا کلمات زیبا ..!  اصلا نمیدانم چرا همه چیز باید در باران اتفاق می افتاد
و حال این صدای پای باران  مرا  میبرد   به دور دستها  به ترنم رقص قطره ها  به جشن بارانی احساس 
صدای باران را دوست دارم , وقتی در دل شب آرام و   ساکت  به ان گوش میکنی   یادم است وقتی درشهر بارانم نبودم   وقتی ان ناودانهای  پر خاطره نبود  یک حلب روغن پیداکرده بودم میگذاشتم توی شر شر باران  تا صدای خاطراتم  را بشنوم 
بوی گل های رازقی مامان که با ان بوی خوش باران بهار  همراه بود همان   بوی خوش باران در فضای دل ..!  حتی ان ابرهای سیاه  میدانید من فکر میکنم    حس   خاصی در ان ابرها هست  همان حس امید و  نوید به آفتاب  پس از باران به ان حس آرام بخش که در این  شعر  قشنگ گارسیا مارکز هست  
(((باران که فرو نشست ابر ها  که پراکند
و نخستین پرتو خورشید
که باز تابید بر زمین که هنوز از باران خیس است،
همه چیز بوی زندگی می‌گیردو آرامش فرا م
یرسد آرامشی که همانند ندارد )))
 
 
 2010-09-18
+ نوشته شده توسط مهربان در Fri 2 Dec 2011 و ساعت 11 PM |

پاییز را دوست دارم...

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر معصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط نوجوانی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
-- 

+ نوشته شده توسط مهربان در Fri 21 Oct 2011 و ساعت 6 PM |
 زندگی  همیشه  و هر زمان  بهم یاد آوری میکنه این شعر بسیار زیبای سهراب رو که 
 
 
   ((همیشه خراشی هست روی صورت  احساس  دچار باید بود وگرنه زمزمه حیات میان دو حرف حرام 
     خواهد..... شد..)))
....
 بهر حال  خدا رو شکر میکنم برای همه چیزها که دارم
 و ازش میخوام  اون چیزها که ندارم و دوستشون دارم رو بهم بده  هر وقت خودش  صلاح میدونه    
چرا که باید بزرگ فکر کرد  و بزرگ آرزو کرد اما  نباید  پر رو شد و نعمتها رو نادیده گرفت 
خدایا شکرت برای همه چیز ها که بهمون دادی  و شکرت برای همه اونها که ندادی
  دلمون رو به خودت نزدیک کن و روح و جسممون رو سالم و شاد نگه دار   امین 
 
 
ای که نامش دواست یادش شفاست طاعتش توانگری    ...
انشاالله دفعه بعد بیشتر مینویسم  الان زیاد  حسش نیست همین قدر که  ثبت لحظه های زندگی باشه  تا بعدها به یاد همه این روزهای  خوشی و غم باشیم
و یادمون  نره   که
  صبور باید بود و امید باید داشت.....
 و البته  یادم  هم  نره   که   ...  فال امروزم این بوده
 
  ببرد از من قرار و طاقت و هوش نگاری چابکی شنگی کلهدار ز تاب آتش سودای عشقش چو پيراهن شوم آسوده خاطر اگر پوسيده گردد استخوانم دل و دينم دل و دينم ببرده‌ست دوای تو دوای توست حافظ                        بت سنگين دل سيمين بناگوش ظريفی مه وشی ترکی قباپوش به سان ديگ دايم می‌زنم جوش گرش همچون قبا گيرم در آغوش نگردد مهرت از جانم فراموش بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش لب نوشش لب نوشش لب نوش                       

تعبیر: آرام و قرار داشته باش. در راه عشق صبور و شکیبا باش و نا امیدی را از خود دور کن. به زودی به مقصود و آرزوی خود می رسی.

+ نوشته شده توسط مهربان در Wed 28 Sep 2011 و ساعت 10 PM |
این ماه ماه تولد های خونه ام هست ماه   عشق های من     و البته ماه  عشقو عاشقی های  جوونی هام  هم هست
 همه خاطرات  اون وقتا تو این ماه یا  شروع شد  یا  به مرحله  مهم رسیدو من   عاشق این ماه هستم امیدوارم همیشه دلمون شاد و قلبمون عاشق باشه
 
زندگی تو این خونه جدید رو خیلی دوست دارم  برام همه چیزش راحت تر  و جالب تر از اونجاست
 اما من اون خونه رو هم خیلی خیلی دوست داشتم  گاهی دلم برای  باغچه انجا تنگ میشه از انجا که  هنوز نقروختیمش غروبها میرم و از باغچه ام ریحون میچینم  نعنا میچینم  و  با پنیر سبزی گوجه خوراک غروبها و شامهای تابستونی منه 
  
 خاطرات خوبی اونجا داشتم   خوب ویه چند تا بد هم  
 البته همون جور که بارها گفتم خاطرات   همیشه ( یا اقلا معمولا)..  بیشتر خاطراتمون بد و خوب  از دور که بهشون نگاه کنی یه جور هایی  زیبا هستن   .. بوی  قدیمی داره بوی جوون تر بودن
خوب از این روزها بنویسم
کارها  پیش میره  این روزها علاوه بر کارهای جدید این خونه  و گاهی  اون یکی خونه و دردسرهاش ....  کارهای دفتری رامین هم بیشتر شده وقتم خیلی کم میاد   اما در کل خوبه روزهای تابستون داره تند تند میگذاره گرم و داغ  و تب دار  ام قشنگه  دوستشون دارم
شنا و دوچرخه سواری و پارک و پیکنیک و.. بالاخره وقت تند میگزره  امسال مهمون هم زیاد داشتم که البته  من عاشق مهمونم و اصلا سختم نیست اما خوب سر ادم شلوغ تر میشه زمان تند تند میگذره
 
نازنین و کیان  هم حسابی وقتشون پر هست امسال خیلی کم از نازنین میشنوم که مامان bored  شدم   lol.. ..    
احتمالا باید ماه شلوغی باشه این ماه  با تولد ها و  جند برنامه  پیکنیک و بیرون که چیدیم
 و بعدش هم که مدارس باز میشه و روز از نو روزی از نو  
فعلا از تابستون  بگم و حالشو میبریم فکره زمستون هم نمیکنیم تا زمستون خدا بزرگه
  اما  من عاشقه تابستونه کانادا هستم 
دلم میخواد برم ایران   اما تصمیم گرفتم دیگه تابستونا  نرم  که حیفه تابستون اینجا که اینقدر کوتاهه  و عالیه رو  از دست داد باید تو سرما از اینجا زد به چاک !!!  حالا تا ببینیم خدا چی بخواد
خب بازم میام مینویسم    به زودی 
فعلا    به خدا میسپرم همه مون رو
خوش باشیم و شادی کنیم و به البته  فکر هم باشیم 
+ نوشته شده توسط مهربان در Thu 4 Aug 2011 و ساعت 11 PM |
در  حال رفتن به خونه جدید هستم    همه چیز  به روی روال  و ارومه اما  کارم خیلی خیلی زیاده   در حد  بی نهایت  .. البته به زودی سرم خلوت میشه  میدونم  ( هر چند من هیچوقت نمی زارم سرم خلوت بشه همیشه یه کاری برای خودم میتراشم )

بچه ها گاهی غروبها میرن اونجا شنا   کیان که اصلا فکرش رو هم نمیکردم با جلیقه قشنگ شنا میکنه و  خیلی خیلی هم دوست داره  اب بازی رو  حتی   از  رو تخته شیرجه هم میره  بیشتر از بچه گنده ها

یکی دوباری فکر کرد  چون با جلیقه میره  راحته حتما بدون جلیقه هم میتونه    بهرحال.. پرید تو اب البته ما همون دور و بر ها بودیم   خودش رو  با دست و پا زدن نگه داشت  اما کمی جا خورد   الان حواسش هست    ولی خوب من تموم مدت  که تو حیاط باشه مجبورش میکنم جلیقه بپوشه ..  و حواسم بهشه     ..

تابستون شروع شده یهو   یعنی   هوا اینقدر گرم شد یهو که ادم باورش نمیشه ..

این روزها .....ی  من

باز میام مینویسم به زودی

+ نوشته شده توسط مهربان در Thu 7 Jul 2011 و ساعت 9 AM |

پدر ، نام تو تکیه گاه من است . .


پدر عزیزم
از تو آموختم چگونه سبکبال زندگی کنم تا هجرتم نیز سبکبال باشد
این بالهای پرواز قناعت و امید و عشق را تو به من بخشیدی


پدر جان ، باش و با بودنت باعث بودن من باش . روزت مبارک . از صمیم قلب دوستت دارم . .


پدر جان ، نگاه مهربان و صدای دلنشینت همیشه مرحم دل من در این غربت است ، بدان که برای من بهترینی .


پدرم راه تمام زندگیست ، پدرم دلخوشی همیشگیست . روزت مبارک باباجون
+ نوشته شده توسط مهربان در Sat 18 Jun 2011 و ساعت 7 PM |
 این روزها هیجان دارم و منتظرم     علت های زیادی در کاره اما یکیش  هم اینه که  خونمون رو داریم عوض میکنیم به خونه یه کم  بزرگتر و یه جورهایی  جالب تری میریم و   منتظر هستیم این خونه فعلی هم انشالله به زودی فروش بره  اونوقت  خیلی   خیالمون راحت تر میشه فقط مشکل اینه که  تو شهر کوچکی که ما زندگی میکنیم بازار فروش خونه فعال نیست
 حالا تا ببینیم چی پیش میاد
خیلی وقت بود میخواستیم خونمون رو عوض کنیم علت اصلی هم این بود که اولا  من و رامین هر دو تامون دوست داریم هر چند سال یک بار تنوعی تو زندگیمون باشه و  مسله( همزه رو نمیدونم چه جور بنویسم)!!  عوض کردن جا  یا  ماشین  یا حتی شهر   .. تو فکرمون بوده و هست ...و حالا قرعه به نام خونمون افتاد     انگار خدا می خواست اتفاقی  شد  تو فکر خونه بودیم البته  اما تصمیم   جدی با عجله ای  نبود اما  قسمت شد همه چی با  یهopen house شروع   شد  و به مرحله جدی رسید  همسایه در به در مهشید شدم که البته از این بابت خوشحالم
خدا  میدونه چقدر دعا کردم اگر به صلاح ماست جور بشه و اگر نه خدایا خودت کاری کن  جور نشه که شد.... پس ایمان دارم  خدا خواسته و همه چی خوب خواهد بود انشالله
از مزایای این خونه اینه که هم جاش بزرگ تره هم دفتر کار رامین میتونه بره زیرزمین و از محیط شلوغ خونه  دورتر باشه  هم استخر داریم تو حیات برای بچه ها  تو تابستون و  هم کوچه اش برای کیان و بازی  امن تره  ماشین کمتر رفت آمد میکنه اما خوب یه چند تا چیز هم هست که باید  درباره اش بیشتر مواظب بود مسله استخر برای کیان  و اتاق خواب ما تو طبقه متفاوت که البته این روزها مد شده خیلی زیاد و همه خونه خوبها  و جدید ها اینجوری هستن  اما  بهرحال همیشه همیجوره هیچ وقت نمی تونی یه خونه  پیدا کنی که همه چیزها رو با هم  داشته باشه
این روزها خونه فعلی مون  برای فروش هست و دسته دسته میان میبینن میرن تا ببینیم چی میشه  کار تمیز کاری مرتب کردن خونه برای دیدن مردم ... اوف ...  خرید  وسایل لازم برای خونه جدید و ... 
 سرم خیلی شلوغ شده..اما تا باشه از این شلوغی ها ...   خدا یا شکرت برای همه چی   اما از همه اینها بیشتر  اول تمنای سلامتی وشادی دارم همین و   بس  وبعد  چیزها ی دیگر ...   
 
دارم کارهای جدید شغلی    میکنم  هیجان زیادی داره و بقول اینجا یی ها  fun هست ولی خوب زحمت هم داره . بهرحال  امیدوارم خدا کمکم کنه همه چی خوب و خوش باشه  و موفق بشم    حد اکثر تلاشم رو خواهم کرد
برنامه ایران رفتنم  هم فعلا  به تعویق افتاد کمی حالم گرفته شد اما چون هیجان خونه جدید کار  جدید و  همه اینها هست کمی  حلش میکنه اما  انشالله در آینده نزدیک میرم در اولین فرصت  به امید حق
بهار بلاخره اومد دیر کرد اما اومد  هنوز گرم نشده هوا قشنگه  پیاده روی حال میده دوچرخه سواری که  من عاشقشم   حال میده   هیجان  زندگی بیشتر از سرما و زمستون هست  هنوز ورزش رفتنم به راهه ا یه جورایی معتاد شدم  اصلا اگر نرم  دلم تنگ میشه واسه عرق کردن وداغ شدن و  بعد نرمش اخر ...   وزنم رو سعی می کنم  دیگه  زیاد تغییر ندم همین که هستم برای این سن و سال  خوبه ...  اما خوب سایز هر چند وقت یه بار میبینم سایز کم کردم   که البته خوشحال میشم و فکر کنم برای  ورزش باشه  واقعا حالا میفهمم چطور رامین  عاشق ورزش کردن بود و من همش بهش غر میزدم که چقدر میری ورزش و....!!
  این روزها    ۴ ماه به  ۴ سالگی کیان مونده   و کیان من ( مرد کوچکم) خیلی مرد شده کارهای  بزرگترانه میکنه  و البته هنوز  هم کم حرفه .. ولی  کتاب میخونه برام هر شب  ۴-۵ تا   کتاب میخونه   از روی شکل ها داستانش رو میگه خلاصه و مفید ...داد و فریاد هم  گاهی میزنه که حرفش رو ثابت کنه  ولی در کل باید بگم بچه خوب و ارومیه ..
تو بعضی کارها استعداد بسیار زیادی داره مثل اعداد  حروف  هیجی کردن  حفظ کردن و..  اما تو بعضی چیزها هیچ علاقه ای نشون  نمیده .. مثل سوال جواب کردن  نقاشی و ..   حالا سید بودنش رو ثابت میکنه؟ یا چی؟ نمیدونم  ..
نازنین مشغول کلاسهاش هست که البته چیزی نمونده همه کلاسهاش تا اخر ماه تموم میشه تصمیم کلاس تابستونی هم فعلا نداره  .. ببینیم و تعریف کنیم !! اما یه اردوی تابستونی ۶ روزه باید بره  کلاس موریک ها رو هم احتمالا  تو تابستون خواهد رفت   امسال گروه رقصشون خیلی خیلی شاهکار کرد  و نمره ۲ رو تو استان ما اورد که برای یه شهر کوچک عالیه معلمشون خیلی خیلی خوشحال بود  و باید بگم  افرین به نارنین  خودم و البته به همه گروهش و معلمش  خیلی زحمت کشیدن
 
 .و  قطار  زندگی ما هم اینجوری داره میگذره .  خدا ی بزرگ رو شکر میکنم  با همه وجود برای همه  این خوشیهای ریز و درشت ...  و ناراحتیهای    قابل حل و زود گذر  خدا ما رو فراموش نکن ای مهربان
   
 
 
ای   آنکه نامش دواست یادش شفاست طاعتش توانگریست  ..
+ نوشته شده توسط مهربان در Fri 20 May 2011 و ساعت 12 PM |